close
چت روم
چگونگی شهادت حضرت ابوالفضل (ع)
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 734
کل نظرات : 55

بازديد امروز : 68 نفر
بارديد ديروز : 5 نفر
بازديد هفته : 89 نفر
بازديد ماه : 381 نفر
بازديد سال : 459 نفر
بازديد کلي : 147,199 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي

ابزار انتقال بازديد کننده

تالار گفتگوي وبمستران

پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ
جدیدترین خبرهای سیاسی

جدیدترین خبرهای ورزشی

جدید ترین خبر های علمی
جدیدترین خبرهای حوادث

 اگه موقع خوندن اشک از چشمانتان جاری شد بنده را از دعای خیرتون محروم نفرمایید

حضرت عبّاس (ع) چون دید بسیاری از اهل بیت برادرش شهید شدند،‌به برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان، که فرزندان امیرالمؤمنین (ع) از مادر او امّ البنین بودند،فرمود: ای برادران، جان من فدای شما باشد، جلو بیفتید و خود را برای سیّد و مولای خود سپر کنید، و از آن حضرت حمایت نمائید و استقامت کنید تا همه در مقابل او شهید شوید.

برادران ابوالفضل (ع) از او اطاعت کردند و درپیش روی امام حسین (ع) ایستادند، و جان خود را فدای جان آن بزرگوار نمودند.(1)

چون آنجناب تنهایی امام حسین(ع) را دید، خدمت آن حضرت آمده عرض کرد: ای برادر، مرا رخصت می فرمایی که جان را فدای تو گردانم؟

حضرت از شنیدن این سخن گریه شدیدی نمود، سپس فرمود: ای برادر، تو پرچمدار منی، چون تو کشته شوی لشکر از هم پاشیده شود.

حضرت عبّاس (ع) عرض کرد: ای برادر، سینه ام تنگ شده و از زندگی دنیا سیر شده ام و اراده دارم از این جماعت منافقین خونخواهی کنم.

امام حسین (ع) فرمود: حال که عازم هستی برای این کودکان اندکی آب طلب نما. حضرت عبّاس (ع) به سوی لشکر حرکت کرد و آنها را نصیحت و موعظه نمود. لکن در قلب آن سنگدلان اثر نکرد.

فرمود: ای عمر سعد، این حسین فرزند رسول خداست که اصحاب و اهل بیت او را کشته اید، و اینها عیال و اولاد او هستند که تشنه می باشند، به آنها آب دهید که قلبهایشان از تشنگی آتش گرفته است،و می فرماید: مرا رها کنید به روم یا هند بروم، و حجاز وعراق را برای شما بگذارم .

کلام آن بزرگوار در دل بعضی از آنها اثر کرد و گریه کردند. و لکن شمر به صدای بلند فریاد کرد: ای پسر ابو تراب، اگر تمام روی زمین آب باشد، قطره ای از آن به شما نمی دهیم تا در بیعت یزید داخل شوید. (2)

بنا به ناچار خدمت برادر برگشت و آنچه شنیده بود به عرض رسانید. صدای العطش اطفال برادر را شنید. سوار بر اسب خود شد و نیزه به دست گرفت، مشکی برداشت و آهنگ فرات نمود(شایدآبی بیاورد) چهار هزار نفر موکّل فرات بودند. دور آنجناب را احاطه کرده و بدن شریفش را تیرباران نمودند. آنچنان بدن او را آماج تیر قرار دادند که زره بر تن وی همچون خارپشت می نمود. آن شیر بیش? شجاعت بر ایشان حمله کرد و رجز خواند، از هر طرف که حمله می کرد لشکر را متفرّق می ساخت تا آنکه به روایتی 80 تن را به دوزخ فرستاد و وارد شریعه شد، و خود را به آب فرات رسانید. ( از زحمت گیرودار و شدّت عطش جگرش تافته بود) خواست آبی بیاشامد و کفی از آب برداشت، تشنگی حسین (ع) و اهل بیت او را به یاد آورد،و فرمود:   به خدا لب به آب نمی زنم، در حالیکه آقایم حسین تشنه باشد   . آب را از کف بریخت، و مشک را پر آب نمود و بر کتف راست افکند و از شریعه بیرون شتافت و متوجّه خیمه ها شد. لشکر چون چنین دید را ه را بر او گرفت، و ازهر طرف او را احاطه کرد. آن حضرت چون شیر خشمناک بر آنها حمله می کرد و براه خود ادامه می داد ناگاه نوفل ازرق-وبه روایتی زیدبن ورقا- کمین کرده، از پشت نخل بیرون آمد، و حکیم بن طفیل او را کمک کرده، ضربتی بر آن جناب زدندو دست راست آن بزرگوار را قطع کردند.

آنجناب مشک را بدوش چپ افکند و شمشیر را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله می کرد، و این رجز را می خواند:   به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کردید، من همچنان از دینم و از پیشوای راستگویم که پسر دختر پیامبر پاک وامین است حمایت می کنم.

چو دست راست جداشد زپیکر عبّاس                      گریست عرش به حال برادر عبّاس

شکست پشت رسول از شکست بازویش               خمید قدّ علی چون هلال ابرویش

جهان به دید? مظلوم کربلا شب شد                       سپهر گفت: اسیری نصیب زینب شد

و جهاد می کرد و به طرف خیام راه می پیمود. نوفل- وبه روایتی حکیم بن طفیل   کمین کرده و دست چپ آن حضرت را جدا ساخت.

حضرت عبّاس (ع) این رجز را خواند:   ای نفس، از هجوم و حمله کفار نترس و به رحمت خداوند جبّار شاد و خرسند باش ، درجوار پیامبر بزرگوار، سید ابرار، احمد مختار با تمامی سادات و پاکان . این گروه اشرار دست چپم را بریدند. پروردگارا، ایشان را به آتش سوزان جهنّم وارد کن   .

مشک را به دندان گرفت و همّت نمود تا آب را به لب تشنگان برساند که تیری بر مشک آب آمد و آب به زمین ریخت، و تیر دیگر بر سینه اش رسید و از اسب افتاد و فریاد نمود: برادر، برادرت را دریاب.

بنا بر نقل بعضی: بر اثر ضربت عمودی آهنین فرق سر ایشان ازهم بشکافت و شکستگی سر نزدیک دماغ رسید که آن حضرت روی زمین افتاد . (3)

جناب امام حسین (ع) چون صدای برادر شنید خود را به او رسانید، چون برادر را به آن حالت دید، قطرات اشک از دیده جاری نمود و فرمود:  اکنون کمرم شکست و رشته تدبیر و چاره من گسسته شد   . (4)

درمقابل ابی مخنف- که از مورّخین و محدّثین شیعه است- آمده است که حضرت عبّاس (ع) بر آن قوم حمله کرد بعداز آنکه تیرهای فراوان چون قطرات باران از هر جانب او را فرا گرفته بود، که زره او از کثرت تیر مثل پوست خارپشت گردید، و با آنکه مشک بر پشت او بود و با دست چپ می جنگید- چون دست راست او را قطع کرده بودند- مردان شجاع بسیاری را کشت، و دلیرانی را به دوزخ فرستاد، پسر سعد فریاد زد:

  با تیر آب مشک را بریزید، قسم بخدا اگر حسین آب بیاشامدهمه شما را نابود کند، آگاه باشید که او دلاوری جنگجو و دلیری نیزه و شمشیر زن است  .

پس دفعةً بر عبّاس هجوم آوردند و او دفاع می نمود، و 180سواره از آنها را کشت. (5) هجری حضرت ابوالفضل (ع) را درآغوش گرفت و به سینه خود چسبانید ( و چشمان او را بوسید) و فرمود:   پسرم، به زودی در روز قیامت بوسیله تو چشم من روشن می گردد،‌فرزندم، چون روز عاشورا فرا رسید و داخل شریعه شدی، مبادا آب بیاشامی درحالیکه برادرت حسین تشنه است  . (6)

وقتی که دستهای آن مظلوم را قطع کردند ، برادر خود را صدا زد : امام حسین براسب خود سوار شد و به یاری حضرت عبّاس (ع) رو به میدان گذاشت، دنبال صدای ناله حضرت عبّاس می رفت، ناگاه ذوالجناح ایستاد و سر خود را بلند کرد و شروع به ناله و زاری کرد و اشاره به زمین کرد.

حضرت چون نگاه کرد دید دستهای قطع شده برادرش عبّاس روی خاک افتاده ، خم شد و آنرا برداشت و به سینه خود چسبانید. در همان هنگام تیری به سینه حضرت ابوالفضل رسید و به زمین افتاد و فریاد زد یا ابا عبدالله سلام بر تو باد(خداحافظ) .

چون امام صدای او را شنید فرمود:   وای برادرم ، وای عبّاسم ، وای سرور قلب و جان دلم   . وبه سوی او شتافت و لشکر را از او دور کرد .

زینب فریاد می کرد :   وای برادر، وای عبّاس ، وای برکمی یاور و گرفتار شدن ما ، بعد از تو   .

امام حسین (ع) فرمود: آری به خدا قسم، وای بر ضایع شدن ما بعداز کشته شدن عبّاس، وای بر بریده شدن چار? ما، و شکستن پشت ما بعد از شهادت عبّاس .

در  منتخب   آمده است که : امام حسین (ع) گفت: بخدا قسم فراق تو برمن سخت است. سپس گریه شدیدی نمود.(7)

مرحوم دربندی (ره) در  اسرارالشهادة   نقل کرده که امام حسین (ع) اراده فرمود که جسد آن جناب را بردارد. حضرت عبّاس چشمانش را باز نمود، دید برادرش حسین می خواهد او را به خیمه حمل کند. عرض کرد: بحقّ جدّت رسول خدا(ص) که مرا به خیمه مبر و همینجا واگذار .

فرمود: برای چه؟ عرض کرد: من از دخترت سکینه حیا می کنم. زیرا به او وعد? آب دادم و نتوانستم آب بیاورم، و من سر لشکر و پرچمدار شما بودم، چون یارانت مرا کشته ببینند عزم و صبرشان کم شود.

حضرت فرمود: خداوند از جانب برادر به تو جزای خیر دهد، که مرادرزندگی و مرگ خویش یاری نمودی. 

امام حسین (ع) به خیمه ها برگشت در حالیکه شکسته و محزون و گریان بود و با آستین اشکهای خود را پاک می نمود، وقتی به درخیمه رسید سکینه جلو آمد و ازعمو سئوال کرد. حضرت او را از کشته شدن عمو با خبر ساخت. چون حضرت زینب شنید فریاد برآورد:وای برادر، وای عبّاس، وای از هلاکت ما بعداز تو. زنان گریه کردندو امام حسین (ع) با آنها گریه می کردو می فرمود: وای بعد از تو   ای برادر   ما ضایع شدیم.

مرحوم حاج سیّد مرتضی برقعی چنین نقل می کند:

هنگامیکه دستهای حضرت ابوالفضل (ع) را قطع کردند تیری به چشم مبارک آن بزرگوارآمد، چون دست نداشت زانوهای خود را بالا آورد تا با زانو تیر از چشم مبارک بیرون آورد. چون خم شد ظالمی عمود آهنین به فرق آن حضرت زد که به روی زمین آمد.

مرحوم حاج سید مرتضی خوابی را نقل می کنند که:مرحوم سید محمد ابراهیم قزوینی در صحن مطهّر حضرت ابوالفضل (ع) امام جماعت بودند، و مرحوم آقا شیخ محمد علی خراسانی که واعظی بی نظیر بود، بعداز نماز ایشان به منبر می رفت. یک شب مرحوم واعظ خراسانی مصیبت حضرت ابوالفضل (ع) را خوانده و از اصابت تیر به چشم مقدّس آن بزرگوار یاد کرده بود. مرحوم قزوینی که سخت متأثر شده و بسیارگریه کرده بود به ایشان گفته بود؛ چنین مصیبتهای سخت را که سند خیلی قوی هم ندارد چرا می خوانید؟ شب درعالم رویا به محضر حضرت ابوالفضل (ع) مشرّف شده بود. آقا خطاب به ایشان فرموده بودند:‌سید ابراهیم، آیا تو درکربلا بودی که بدانی روز عاشورا با من چه کردند؟ پس از آنکه دو دستم از بدن جدا گردید، سپاه دشمن مرا تیر باران کردند، دراین زمان تیری به چشم من رسید هر چه سر را تکان دادم که تیر بیرون بیاید، بیرون نیامد و عمامه از سرم افتاد، زانوها را بالا آوردم و خم شدم که بوسیله زانو، تیرها را از چشم بیرون بکشم، ولی دشمن با عمود آهنین بر سرم زد.

 

-------------------------------------------------------------------

1-      منتهی الامال: 1/381

2-      مقتل مقرم: 335

3-      مقتل مقرم/337

4-      بحارالانوار: 45/41، منتهی الامال: 1/384

5-      کبریت احمر / 389، مقتل ابی مخنف/91

6-      معالی السبطین : 1/277

7-      معالی السبطین:1/269

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 22
[ چهار شنبه 22 / 08 / 1392 ] [ 15:31 ] [ محمود گلچوب فیروزجایی ]
آخرين مطالب ارسالي
اجاره نامه خوابگاه طوطیای بابلسر تاريخ : دوشنبه 08 شهریور 1395
با این جوک ها فقط بخندید! تاريخ : دوشنبه 03 شهریور 1393
پیامک های جالب و خواندی! تاريخ : دوشنبه 03 شهریور 1393
طنز/ پول خرد دارید من ماشین بخرم؟! تاريخ : جمعه 24 مرداد 1393
وقت نداریم!!! تاريخ : دوشنبه 23 تیر 1393
طنز یارانه ای!!!!!!!!!!!!!!!! تاريخ : سه شنبه 19 فروردین 1393
استارت تورم در ابتدای سال 93 تاريخ : سه شنبه 19 فروردین 1393
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

خوابگاه طوطیا بابلسر totia.rozblog@gmail.com
آرشيو
جست و جو

رزتمپ