close
چت روم
طنز/ نامه فتحعلی شاه قاجار به صادق زیباکلام
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 734
کل نظرات : 55

بازديد امروز : 70 نفر
بارديد ديروز : 34 نفر
بازديد هفته : 144 نفر
بازديد ماه : 334 نفر
بازديد سال : 3,484 نفر
بازديد کلي : 150,224 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي

ابزار انتقال بازديد کننده

تالار گفتگوي وبمستران

پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ
جدیدترین خبرهای سیاسی

جدیدترین خبرهای ورزشی

جدید ترین خبر های علمی
جدیدترین خبرهای حوادث

گروه طنز و کاریکاتور - م.ر.سیخونکچی:

 

میرزا صادق خان زیباالدوله

سلام

در همین ابتدا لازم است توضیح دهیم که چرا شخص همایونی خودمان دست به دوات برده و جنابتان را مخاطب قرار داده ایم. اول آنکه در این مکان نه خبری از غلامان و چاکران هست و نه نشانه‌ای از ملازمان و جان‌نثاران تا بدوند و قلم از دستمان بگیرند؛ هرچند که تا دلمان بخواهد موکل عذاب هیکلی و تنومند وجود دارد که سیخ و میخ به دست آماده انجام وظیفه در تمام ساعات هستند!

بنابراین چاره‌ای نمی‌ماند که شخص شخیص خودمان زحمت برداشتن قلم را بر خویشتن هموار کنیم. اما این همه ماجرا نیست. اتفاقی که افتاده است چنان سترگ و مهم است که حتی اگر همه چاکران هم بودند باز لازم بود شخصا به کتابت بپردازیم. و اصلش همین دلیل دوم است که سبب نوشتن این مکتوب شده است و آن اینکه:

دیروز سه ساعت از ظهر گذشته تازه از حمام قیر داغ فارغ شده بودیم که این مردک دبنگِ آدولف نام با شرمساری جلو آمد و دست و رویمان را بوسید. ما هم گفتیم بکش کنار آن هیکل نجست را کافر زندیق که سر تا پایمان را آلوده کردی! آخر می‌دانی، بیچاره تازه از استخر کثافات در آمده بود! خلاصه بعد از کلی معذرت خواهی و دستبوسی زبان باز کرد که به سیبیلم قسم من در مورد تو اشتباه می‌کردم. گفتم آخر مردک تو مگر چقدر سیبیل داری که به آن قسم هم میخوری؟! آن یک بند انگشت سیاهی را که نمیشود سبیل گفت، زنان حرمسرای ما از این بیشتر سبیل داشتند!

خلاصه بنده خدا بور شد و بر شرمندگی‌اش افزود. گفتیم حالا بنال ببینیم چه چیز باعث شده تا تو بالاخره سر به آستان ما بسایی و اظهار جان‌نثاری کنی؟ نالید که راستش در این چند ده سالی که توفیق ملازمت شما را داشته‌ایم نبوده از معاصی که نکرده و از مسکری که نخوردیم و باقیمانده‌اش را روی صورت همایونی بالا نیاورده‌ایم و نوبده لیچاری که به خیک شما نبسته باشیم. تا این را گفت خشم سراسر وجودمان را گرفت وخواستیم به چاکران بگوییم یک سبیل آتشی مشتی بکشند پدرسوخته را که بلند شدن هق هقش دلمان را سوزاند. گفتیم حالا تهش را بگو که الان سانس اره‌برقی می‌رسد و وقت نداریم!

کچل دماغش را بالا کشید و گفت که هر چه در این سالها کردیم نبوده مگر به واسطه اینکه آنقدر فحش و لعنت و استهزاء پشت سرت بود که این حرفها که ما می‌زدیم حکم دعای خیر را داشت!

خب می‌دانی میرزا صادق خان! حق داشتن بنده خداها. وقتی اطفال مملکت خودمان هنوز اکابر نرفته قصه خیانتها و بی‌کفایتی‌های ما را می‌دانند و انواع و اقسام بدو بیراه‌ها را نثار ما و والده گرامی می‌کنند، چه انتظاری است از این مردک دیوانه جرمن و آن موسیلینی چکمه‌ای و از همه ازگل‌تر آن چرچیل روباه صفت؟ چه انتظاری هست؟ ها! چه انتظاری هست؟!

خلاصه اینکه مردک آدولف کلی زنجه مویه کرد و دلمان را ریش کرد تا بالاخره گفت: «اما امروز چیزی دیدم که فهمیدم اسم تو بد در رفته فتحعل خوان!»

حالا بنده همایونی بر خود لازم دانستم که این مرقومه را بفرستم و شخصاً از شمای زیباالدوله قدردانی کنم که باعث شدید این ذهنیت تاریخی درباره ذات اقدس ملوکانه ما تغییر کرده و دیگر فک و فامیل ما بتوانند سر راحت بر بالین ابدی بفشارند.

شاید هنوز هم گیج بزنید که از کدام کارتان حرف می‌زنیم؟ میگوییم. تا همین چند وقت پیش این جمله ما که وقتی نخستین کمپانی‌های استعماری برای انعقاد قرارداد مربوط به استخراج نفت به ایران می‌آمدند، گفته بودیم: «به چه درد می‌خورد این مایع سیاه بدبوی بی خاصیت؟ بدهیمش به اینها برود پی کارش ...»! چنان برای ما مایه رسوایی شده بود که نگو. اما از وقتی که جنابتان در نامه‌هایی به میرزا حسین خان شریعتمدار و آشیخ حمید رسایی نوشته‌اید که انرژی هسته‌ای به چه درد ایران می‌خورد و اصلش باید بی‌خیالش شویم و بدهیم لولو جای ممه آن را بخورد و از این حرفها، انگار بار بزرگی از روی داش ما برداشته شده است. همین آدولف خودمان هم دیگر کمی با دیده احترام به ما می‌نگرد، این مردک موسیلینی کمتر انگشت در چشم و چالمان می‌کند و آن چرچیل قرومپت دیگر به ریش اسکل بودنمان نمی‌خندد و مکار بودنش را به رخمان نمی‌کشد. و ما همه اینها را مدیون جنابتان هستیم با این درافشانی‌هایتان. اگر با همین دست فرمان ادامه دهید انشاالله خاطره ترکمانچای و گلستان هم بالکل از ذهن تاریخ پاک خواهد شد و هیچ بعید نیست چندی بعد یکی از وطن پرست ترین شاهان ایرانی لقب بگیریم.

خب دیگر باید بروم. ملک عذاب با گرز آتشین آمده و منتظر است!

امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

بازديد : 38
[ جمعه 11 / 11 / 1392 ] [ 11:25 ] [ محمود گلچوب فیروزجایی ]
آخرين مطالب ارسالي
اجاره نامه خوابگاه طوطیای بابلسر تاريخ : دوشنبه 08 شهریور 1395
با این جوک ها فقط بخندید! تاريخ : دوشنبه 03 شهریور 1393
پیامک های جالب و خواندی! تاريخ : دوشنبه 03 شهریور 1393
طنز/ پول خرد دارید من ماشین بخرم؟! تاريخ : جمعه 24 مرداد 1393
وقت نداریم!!! تاريخ : دوشنبه 23 تیر 1393
طنز یارانه ای!!!!!!!!!!!!!!!! تاريخ : سه شنبه 19 فروردین 1393
استارت تورم در ابتدای سال 93 تاريخ : سه شنبه 19 فروردین 1393
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

خوابگاه طوطیا بابلسر totia.rozblog@gmail.com
آرشيو
جست و جو

رزتمپ